حرفهای نا گفته من

اين روزهايم

 پوسته پوسته هايي كه بعد از هشت روز كرم زدن خوب نشده اند ،  ترك جديدي كه ديشب نبود و الان هست  ،  " پاژه " اي كه تمام علامتهايش را دارم ،  اشكهايي كه گاه و بيگاه سرازير مي شوند ،  دختري كه در تاريكي صداي هق هق گريه مادرش را مي شوند و مي گويد : مامان گريه نكن .  اشكي كه دو چندان مي شود وقتي دختر در جواب اين سوال كه اگه مامان نباشه پيش كي مي موني ؟ مي گويد من پيش مامان مي مونم. تولدي كه امسال قرار است بزرگتر گرفته شود و كمي شلوغ تر ، شايد سال بعد مادر نباشد....           ...
27 بهمن 1393

براي مهربان ها

مي توانست اين طور نباشد ، مي توانست حال امشبم هم به خرابي حال دو شب پيشم باشد. مي توانست مثل دو نيمه شب قبل جگرم با ديدن جگرگوشه ام آتش بگيرد . مي توانست ....  اينكه بشنوي دوست قديمي دانشگاهت كه بعد از سه چهار سال بي خبري تازه پيدايش كرده اي در گروهاي وايبر و تلگرام برايت چهارده هزار صلوات جمع كرده و پانصد حمد شفا ، در مي ماني در محبت اين بندگان صالح خدا كه براي كسي كه نمي دانند كيست صلوات و حمد تقبل كرده اند .  اينكه ببيني اين وبلاگ متروكه كه در ان نيمه شب تنهايي ، سنگ صبورت شده بود ، مهمانهايي دارد از جنس صفا و مهر ، كه دلداريت داده اند كه خواسته ان بجنگي و تسليم نشوي كه بي دريغ عشق ورزيده اند .... حالت چقدر خوب مي شود ، دل...
20 بهمن 1393

بدون عنوان

  ان شب تا حدود پنج صبح بيدار بودم و اشك مي ريختم ، دختر بچه را توي خواب بغل كرده بودم و گريه مي كردم : بعد من هيچ كسي در خواب به سراغ بچه ام نمي رود كه در آغوشش بگيرد ، همه ميگذارند ارام بخوابد تا خوابش اشفته نشود، فقط منم كه بي هيچ ملاحظه اي در خواب در آغوشم مي فشارمش.  صبح به دخترم مي گفتم دعا كن بَه مامان خوب بشه و او دستهايش را به نشانه دعا به اسمان بلند مي كرد . بغض و اشك همراهم بود همچنان .  حدود ساعت پنج و نيم به مطب دكتر رسيدم . جراح عمومي داراي بورد تخصصي و از پزشكان كلينيك پستان دانشگاه تهران . شرح حال را گفتم . دكتر از سابقه سرطان رحم و تخمدان و سينه در اقوام پرسيد كه من هم خوش سابقه بودم ! تمام اقوام مادريم ...
20 بهمن 1393

س ر ط ان

بعد از نيم ساعت بالا و پايين رفتن در اينترنت ، چقدر دلم ميخواست با كسي حرف بزنم ، حرف بزنم و بگويم اين پوسته پوسته شدن سينه و تركهايي كه فكر مي كردم از شير خوردن بچه است ، مي تواند نشانه سرطان باشد ، سرطاني به اسم پاژن .  دوست ندارم باور كنم. نمي خواهم باور كتم ! دختر دو ساله ام چه مي شود ؟ مادربزرگهاي مهرباني دارد كه برايش مادري خواهند كرد فقط سهم من از اينده اش چه مي شود ؟ اصلا مرا به ياد خواهد اورد ؟ شب عروسيش دلش براي من تنگ خواهد شد ؟ طفل معصوم من ! سرطان سرطان است ، حالا درمان شود چند سال ديگر دوباره از جاي ديگر چنگالهايش را بي رحمانه در جسم فرو مي كند . كاشكي فقط  در جسم بود كه اين موجود بي رحم كمر مي بندد به زير و رو كرد...
18 بهمن 1393
1